
فلسفه کیوکوشین کیوکوشین کای یکی از سبکهای کاراته و یکی از محبوب ترین رشتههای رزمی در سراسر دنیاست. این رشته توسط ماسوتاتسو اویاما (۱۹۹۴-۱۹۲۳) رزمی کار اسطورهای کرهای الاصل بنیان نهاده شد. معنای اصلی کاراته به معنی مبارزه کردن با دست خالی در مقابل هر سلاحی است. این رشته از عناصر مختلفی نشأت گرفته که شامل تجریبات اویاما وتکنیکهای دیگر سبکهای کاراته بوجود آمده است. کیوکوشین کای از سه لغت کیوکو ((بالاترین ،نهایت)) شین ((حقیقت، روح)) و کای (( گروه و انجمن)) ترکیب شدهاست. این رشته در ابتدا اویاماریو و اویاما کاراته جوجیتسو نیز نامیده میشد. تاکید این سبک روی مبارزه واقعی از راه نزدیک است. در کیوکوشین کای برای کاستن مقاومت حریف از تکنیکهایی بطور متوالی استفاده میشود. این سبک تأکید زیادی بر روی تمرینات تنفسی و استقامتی دارد. از اینروهنرجوی کیوکوشین بعد از سالها تمرینات مکرر دارای اندامی ورزیده میگردد. در سبک کیوکوشین تکیه اصلی بر حفظ سلامتی توام جسمی و روحی است، و در مبارزات کیوکوشین و اساسا در فلسفه آن پیروزی به هر قیمتی برحریف مقابل معنایی ندارد. در مبارزات کیوکوشین (همانند ورزش های رزمی دیگر) دو حریف رودررو بهچشمان یکدیگر خیره گشته و شجاعت و شهامت و دلیری را به هم منتقل میکنند. اگر یکی از حریف ها به زمین بخورد حریف دیگر به وی احترام گذاشته عقب می نشیند. در فلسفه متعالی کیوکوشین هدف نهایی تناوری جسم برای رسیدن به مکارم عالیه اخلاقی است و به هیچ وجهی خشونت در سبک کیوکوشین جایگاهی ندارد چرا که اساسا خشونت و کیوکوشین در تقابلند نه در تعامل. کیو کوشین نه تنها خشن نیست بلکه سعی در پرورش روحیه لطافت، افتادگی، و بزرگ منشی را در هنرجو دارد.
به نام خداوندی که چون همه چیز را می داند همه چیز را می بخشد
دانلود کتاب الکترونیکی عشق آباد شهرمن نسخه قابل نصب بر روی گوشی های موبایل با حجم ۹۵۷ کیلو بایت، حاصل تلاش استاد علی فغانی در مدت 217 روز فعالیت بی وقفه در عرصه جامعه مجازی اینترنت به عنوان مدیر وبلاگ فرهنگی ارزشی عشق آباد شهر من
.............................................................................................
لینک۱:دانلود مستقیم کتاب عشق آباد شهر من اثر استاد علی فغانی
.......................................................................................
لینک۲:دانلود مستقیم کتاب عشق آباد شهر من اثر استاد علی فغانی
.............................................................................................
کتاب الکترونیکی عشق آباد شهر من, تلاشی است برای زنده نگهداشتن باورها و نگرش های استاد فقید و فرزانه علی فغانی؛ مدیر وبلاگ ارزشی و فرهنگی عشق آباد شهر من...
کتاب الکترونیکی وبلاگ عشق آباد شهر من، برای نصب بر روی انواع گوشی های موبایل طراحی شده و دارای 283 مطلب در سه فصل جداگانه می باشد که در ساخت کتاب سعی شده از آخرین پست مطلب استاد فعالیت کتاب آغاز و با اولین پست مطلب به پایان برسد در پایان چند مطلب خاص به صورت تکرار به خاطر اهمیت موضوع در فصلی جداگانه آمده است امید است مورد استفاده علاقمندان این اثر و استاد فقیدمان قرار بگیرد.
وبلاگ عشق آباد شهر من با اولین پست خود با مطلبی به نام وصیت درتاریخ سوم مرداد 89 با مدیریت و قلم شیوای استاد علی فغانی، فعالیت خود را به صورت فعال در عرصه جامعه مجازی اینترنت آغاز کرد و در تمام روزهای فعالیت این وبلاگ می توان تلاش های بی وقفه استاد برای ارج نهادن به ارزش های دین مبین اسلام و پاس داری از حریم امن خانواده و جامعه علی الخصوص نوجوانان و جوانان برومند کشور عزیزمان ایران در برابر تهاجم فرهنگی را ملاحظه کرد و این تلاش ارزشمند استاد تا آخرین روزهای عمر پر برکتش با آخرین پست وبلاگ خود بنام عشق واقعی به خدا در تاریخ هشتم اسفند ماه 89 ادامه می یابد و استاد در سحرگاه 11 اسفند ماه 89 جان به جان آفرین تسلیم کرده و به دیار باقی می شتابد که خدایش بیامرزد..
.................................................................
* این کتاب بر روی بیش از ۹۰ درصد گوشی ها تلفن همراه قابل نصب است لذا پس از دانلود کتاب آن را بروی رم گوشی ریخته و از داخل گوشی آن را نصب نمایید.

ضمن تبریک هفته نیروی انتظامی یاد و خاطره جناب سرهنگ علی فغانی و تلاش های ارزنده ایشان و تمام دلیرمردان نیروی انتظامی کشور عزیزمان ایران اسلامی در برقراری امنیت و آرامش پایدار را گرامی می داریم و از خداوند متعال علو درجات را برای روح پاک ان مرحوم و شهدای 8 سال دفاع مقدس مسئلت داشته و سر افرازی روز افزون ایران اسلامی را خواستاریم
![]()

مطلبی به همین مناسبت از سایت دانا نیوز با احترام برای شما تقدیم می کنیم
از 15 مهرماه به مدت یک هفته برگزار می شود :
هفته ناجا؛ هدف من، امنیت و آرامش توست

فرمانده نیروی انتظامی با بیان اینکه هفته ناجا در سال نوآوری و شکوفایی هدف های جدیدی را برای عرضه در دست اقدام دارد گفت: هفته نیروی انتظامی با شعار هدف من، امنیت و آرامش توست برگزار می شود.
سردار اسماعیل احمدی مقدم رییس پلیس نیروی انتظامی صبح امروز در یک نشست خبری با بیان اینکه هفته نیروی انتظامی از 15 مهرماه به مدت یک هفته آغاز به کار خواهد کرد، افزود: هفته نیروی انتظامی در سال نوآوری و شکوفایی با هدف ارتقاء سطح آموزش و بهبود سطح فرهنگی مردم و همچنین تعامل هر چه بیشتر پلیس با افکار عمومی برگزار می شود.
وی خاطرنشان کرد: شعارهای هفته نیروی انتظامی عبارتند از: روز اول با شعار پلیس: اقتدار و امنیت اخلاقی، روز دوم: پلیس، پیشگیری و محله محوری، روز سوم: پلیس و مردم و مشارکت اجتماعی، روز چهارم: پلیس، معنویت و ارزش ها، روز پنجم: پلیس و خدمتگزاری، روز ششم: پلیس و جامعه قانونمند و روز هفتم: پلیس، دانش و فن آوری است.
سردار احمدی مقدم تصریح کرد: همزمان با هفته نیروی انتظامی 200 نمایشگاه عمومی و تخصصی در تهران و سایر مراکز استان ها بر پا خواهد شد.
فرمانده ناجا با اعلام اینکه ده ها برنامه فرهنگی، هنری و برگزاری 30 همایش با مشارکت سایر نهادها و سازمان ها از دیگر برنامه های هفته ناجا است افزود: 120 برنامه رادیویی و تلویزیونی درخصوص هفته پلیس در رسانه ملی پخش می شود.
رییس پلیس پایتخت همچنین از اجرای طرح های ویژه انتظامی و عملیاتی در میدان ها خبرداد و خاطرنشان کرد: این طرح ها با هدف به نمایش گذاشتن کار و فعالیت های نیروی انتظامی است.
وی با اشاره اجرای طرح ترافیک در هفته نیروی انتظامی گفت: این طرح در راستای بهینه سازی رفتار ترافیکی و انضباط ترافیکی اجرا می شود.
سردار احمدی مقدم از افتتاح 50 طرح مهندسی از سوی نیروی انتظامی در رده های مختلف انتظامی و پلیسی خبرداد و خاطرنشان کرد: یک هزار و 743 شعبه پلیس راهور در شهرها و روستاهای کشور همزمان با هفته نیروی انتظامی افتتاح می شود./
منبع: http://www.dananews.net
کیوکوشین با 1000 روز تمرین آغاز میشود و با 10000 روز تمرین به اوج خود میرسد

تقدیم به سوسای اویاما استاد فقید و بنیانگذار کیوکوشین کاراته
و تقدیم به روح بزرگ استاد علی فغانی که تمام زندگی و جوانی خود را صرف کیوکوشین کرد

*یادی از استاد فقید و فرزانه علی فغانی مربی ممتاز
کیوکوشین کاراته و آشی هارا کاراته

تو پر از صفا؛ چون بهار و باران بودی...
چون دماوند استوار... چون آرش عاشق ایران و چون حافظ زبان ایمان بودی...
هنوز و همیشه باورمان نمی شود رفتنت را...
هنوز و همواره زمزمه صدای تو در کوچه های شهر ما جاریست...
انگار همین دیروز بود که نگاه مهربان تو ما را به یافتن بیشتر و پیمودن راهی با افتخار دعوت می کرد...
*****روحت همیشه شاد و دلت در پناه خدا آرام باد*****
یادی از استاد و تصویری از مزار پاک آن مرحوم

سلام ای غروب غریبانه دل - سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی - خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن - خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق - خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه - خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من - تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب - تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته - تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد - به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد - اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من - خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم - خداحافظ ای نوبهار همیشه
شعر از: اهورا ایمان
وصیت نامه استاد علی فغانی اسطوره اخلاق و ورزش

وصيت به فرزندان دلبندم و فرزندان ايران زمين
فرزندان دلبندم ( محمد مهدی ، زهرا و محدثه ) و کلیه فرزندان ایران اسلامی... سلامی دلپذیرتر از نسیم بهاری و خوشبوتر از گلهای کوهساری و گرمتر از چشمه خورشید و روشنتر از سپیدهدمان به شما تقدیم میدارم؛ سلامی برخاسته از پرده جان، سلامی پرورده شور و اشتیاق. گرامی فرزندانم، ای شکوفه آرزو و بهار امیدم، امید آن دارم که چون باد همیشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمتشکاف و چون مهر، همیشه پرتوافشان و چون بدر، هماره شبزندهدار و چون شباهنگ همه شب سحرخیز باشی. ای دلپسندان دلخواه، دلم میخواهد چون ستاره بر لب بام هستی بدرخشید و چون کهکشان از افقهای بلند بتابید؛ چون قلّه هیمالیا، بر آسمان سرکشی و چون شفق، نور آفتاب را در سینه خود نگهدارید؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گیرید و چون مسیح بر آسمان عروج کنید؛ چون امواج یک لحظه از حرکت بازنایستید؛ چون دریا عمیق و بیکران باشید.
دلم میخواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشید؛ چون براق، مرکب جان خویش گردید و آسمانها را درنوردید تا پیمبر جانتان را به معراج قُرب جانان برسانید. دلم میخواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کمیل و در شوق و استقامت حجر بن عدی، در بیان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اویس قَرن و در صبر و ثبات، زینب زمان باشید. نور چشمانم، چشم دارم که کم از ذره نباشید که با همه خردی، همتی بلند دارد و تا به آفتاب نرسد، پای از سیر و دست از طلب نکشد. ذر? خرد به خورشید رسید از سبـکی ماند سرگشـته به راه آن که سبـکبار نشد آشنا باش کزین پـرده خبرها شنـوی گوش بیـگانه ز اسرار، خبـردار نشد میخواهم کم از نحل نباشید، نمیبینید که با همه ضعف و ناتوانی چه شیرینکار و سازماندیده و پرتلاش، دوستنواز و دشمنگداز است. جز از گلهای پاک ننوشد؛ از گلهای هرزه و بدبو بپرهیزد و جز بر گیاهان پاک ننشیند و برنخیزد. میخواهم دریا باشی نه حباب، دریا باشی که قطرات سرگردان باران و رودهای بیقرار و جویها و نهرهای بیپناه را در سینه خود جای دهید و از الطاف بیدریغ خویش همه را بهرهمند سازید، حباب نباشید که سبکمایه و تنگحوصله بوده، از پروا آکنده باشید که فرجام هوا زوال و فناست. حباب آسا هوای خودنمائی کرد دلتنگم شدم هم صحبت دریا چو ترک این هوا کردم چو دریا باشید که ظاهرش از باطنش بهتر است؛ نه چون حباب که ظاهری آراسته دارد و باطنی خراب، بر باطن تهی خویش پرده از ریا و تزویر کشیده و سر به کبریائی برافراخته است و بدین جهت است که بدعاقبت است؛ نسیمی پردهاش بدرد و بادی آبرویش ببرد. میخواهم چون شمیم گلهای کوهستانی باشید که از خود بهدرمیرود و به نقطههای دور پراکنده میگردد تا از عطر خویش دلهای پریشان را جمع و جانهای محزون را شاد و شکفته سازد و مبادا هرگز چون شعله به گِرد خویش پیچی و چون گردباد خودمحور باشید، نبینید که شعله از خودخواهی، دور و نزدیک را بسوزد تا خود برافروزد و گردباد از خودمحوری، غبار برانگیزد و فضا را تیره سازد؟! فرزندان دلبندم، نصیحتی خواسته بودید، چند جمله مینویسم شاید از آن میانه یکی کارگر افتد و تو را میسزد که اندرز پدرتان را به جان بپذیرید که هم شماشایسته و عاشقید و هم من، دلسوز و مشفق. فرزندانم، بزرگترین مانع رسیدن به کمال آلوده بودن به گناه است که گناه سمّ قتّال است و اسباب وبال. هر اندازه از گناه فاصله گیری، به خدا نزدیک شوی و هر چه بیشتر گناه را ترک کنی، رضای حق را بهتر جذب کنی. حافظ میگوید: در ره منزل لیـلی که خطرهاست در آن شرط اول قـدم آنست که مجنـــون باشی غوطه در اشک بزن، کاهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز! عزیزانم، اولگام راهیان طریق حق، اطاعت فرمان و ترک عصیان است. جائی که صفیالله را با ترک اولائی ز بهشت میرانند؛ چگونه آلودگان را با آن همه گناه به بهشت فراخوانند؟! اگر میخواهی به قرب خدا رسی؛ باید ترک هوا کنی که صاحبان گناه، آبروئی ندارند و آنان را به کعبه رضای حق راهی نیست. بیچارگی و واماندگی و بدبختی بشر، همه از معصیت است که گناه، عامل ذلت و باعث نکبت و وسیله سلب توفیق و سبب لغزش از طریق است. دعای کمیل را با تفکر در واژه واژه آن بخوان تا از عواقب شوم گناه آگاه گردی.
*برای دسترسی به متن کامل وصیت نامه استاد فقید و فرزانه علی فغانی روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب...
روزی برحسب دلتنگی سری زدم به چند سایت ازجمله سایت اهداء عضو که راحت با سرچ چند کلمه فارسی می توان به آن راه پیدا کرد . سایت جالبی است . رد پای آسمانی ها را می توان درآنجا براحتی پیدا کرد . آنهایی که جلو جلو اعضا وتار پود وسلولهای بدن خود را برای همنوعان خود به حراج گذاشته اند . ما که لیاقت شهادت را نداشتیم تا به خون خود ببالیم که برای شرافت وحفظ انقلاب ناموس این ملت بر زمین همیشه جاودان ایرا اسلامی ریخت. به همین خاطر با حسادت به خوبانی که به این امر خداپسندانه قدم در وادی ایثار گران جان وجسم گذاشته اند . حقیر نیز پس از عمری استفاده از این جسم که خداوند مهربان ،رحمان ،رحیم ،به من ارزانی داشته بر خود لازم دانستم تا به همراه فرزند دلبندم سعادت حضور درکنار این عزیان را داشته باشم .اگر حمل بر خود ستایی نگذارید. حیفم آمد یادبود فرزندی از این مرز بوم (بهار)که با عشق اقدام به حضور در این دنیای معنوی زیبا نموده است بیان ننمایم . فلذا ذیلا به رؤیت شما خوبان مهربان می رسانم:
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید... بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند... اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند... گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...
در پایان برحسب وظیفه از همه خوبان مهربان همراه دعوت می کنم سری به وادی عشق وایثار بزنند ، انشاءالله که همیشه از نعمت سلامتی بهره مند باشید.
......................................
منبع:وبلاگ شخصی استاد علی فغانی
یکشنبه 24 بهمن 1389 , ساعت 8:55 عصر

در تمام لحظاتمان جای تو ای بهترین اسطوره اخلاق ورزش، خالی است و فقدان بزرگ مردی چون تو برایمان باور کردنی نیست... چه زود ترکمان کردی و دل به دل خدا سپردی. گویا دل تو بی تاب خدا باشد در سطر سطر وبلاگی که عشاقانه برای ارزش ها و باروهایمان نوشتی، می شود حضور خدا را حس کرد... انگار تو می دانستی زمان رفتن نزدیک است و با تمام توان خودت، ما ر ا به راه یافتن و درست پیمودن دعوت کردی...
بدان زمزمه صدای مهربان تو برای همیشه در قلب ما زنده خواهد بود و تا نفس داریم زندگی تو در نفس های ما جریان دارد و راه تو راه گشای ما خواهد بود... و ما با ورزش هر بادی تو را ای بهترین حامی صدا خواهیم کرد و زبانی دیگرگونه برای گفتن با تو خواهیم ساخت... ما سرودمان را هر صبح برای ستایش تو از دور دست ها رو به طلوع نورآواز خواهیم کرد... و برای شنیدن تو از کوهها و دشتها سفر خواهیم کرد و در زیر آبشار های بلند حضورت را به سجده خواهیم نشست تا بدانی دوست داشتن تو، زمزمه نیایش ما است...
یکشنبه 8 اسفند 1389 , ساعت 4:11 عصر
********************************
(آخرین پست مطلب از مرحوم استاد علی فغانی در وبلاگ عشق آباد شهر من که خدایش بیامرزد)
***********************************
در کنار شهری خارکنی زندگی میکرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود. روزها در بیابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بیدریغ مشغول خارکنی بوده و پس از به دست آوردن مقداری خار، آن را به پشت خود بار نموده به شهر میآورد و به قیمت کمی میفروخت.
روزی در ضمن کار صدای دور شو، کور شو، شنید، جمعیتی را با آرایش فوق العاده در حرکت دید، برای تماشا به کناری ایستاده دختر زیبای امیر شهر به شکار میرفت، و آن دستگاه با عظمت از آن او بود.
قافله عبور کرد و جوان ساعتها در اندوه و حسرت میسوخت. توان کار کردن نداشت، لنگ لنگان به طرف شهر حرکت کرد. به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شده، راه به جایی نداشت، میل داشت بدون هیچ شرطی، وسیله ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود.
دانشوری آگاه او را دید، از احوال درونش باخبر شد، تا میتوانست او را نصیحت کرد ولی پند دانشور بیفایده بود و نصیحت او اثر نداشت و آنچه عاشق را آرام میکرد فقط رسیدن به محبوبش بود.
مرد دانشور آخر به او گفت:
«تو که از حسب و نسب و جاه و مال، شهرت و اعتبار و زیبائی بهرهای نداری و عشق خواسته تو از محالات است و اکنون که راه به بنبست رسیده، برای پیدا شدن چارهی درد جز رفتن به مسجد و قرار گرفتن در سلک عابدین راهی نمیبینم. مشغول عبادت شو شاید از این راه به شهرت رسیده و گشایشی در کارت حاصل شود.»
خارکن فقیر پند دانشور را به کار بست،کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها کرد و به مسجدی که نزدیک شهر بود و از صورت آن جز ویرانهای باقی نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب نظر اهالی در آنجا پهن کرد. کمکم کثرت عبادت و به خصوص نمازهای پیدرپی، به تدریج او را در میان مردم مشهور کرد، آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن او به میان آمد.
آری سخن از عبادت و پاکی و رکوع و سجود او در میان مردم آنچنان شهرت گرفت که آوازه او به گوش شاه رسید و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار او کرد.
شاه روزی که از شکار باز میگشت، مسیرش به کلبهی عابد افتاد برای دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان، با کبکبه شاهی قدم در مسجد خراب گذاشت.
پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادت او، به ارادتش افزوده شد، شاه تصور میکرد به خدمت یکی از اولیاء بزرگ الهی رسیده، تنها کسی که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابی و توخالی است خود خارکن بود.
در هر صورت پادشاه سر سخن را با آن جوان باز کرد و کلام را به مسأله ازدواج کشید، سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرده که ای عابد شب زندهدار، تو تمام سنتهای اسلامی را رعایت کردهای مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است، میدانی که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مساله ازدواج چه تأکید سختی داشت. من از تو میخواهم به اجرای این سنت مهم برخیزی و فراهم آوردن وسیلهی آن هم با من، علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادی خود بپذیرم، زیرا در سراپرده خود دختری دارم آراسته به کمالات و از لطف الهی از زیبایی خیره کنندهای هم برخوردار است، من از تو میخواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهی، تا من آن پریروی را با تمام مخارج لازمه در اختیار تو قرار دهم! جوان بعد از شنیدن سخنان شاه در یک دنیا حسرت فرو رفت و در جواب شاه سکوت کرده و شاه به تصور این که حجب و حیاء و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزی نگفت، از جوان عابد خداحافظی کرد و به کاخ خود رفت، ولی تمام شب در این فکر بود که چگونه زمینهی ازدواج دخترش را با این مرد الهی فراهم کند.
صبح شد، شاه یکی از دانشوران را خواست و داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت به خاطر خدا و برای اینکه از قدم او زندگی من غرق برکت شود نزد او رو و وی را به این ازدواج و وصلت حاضر کن.
عالم آمد و پس از گفتگوی بسیار و اقامه و دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر، جوان را راضی به ازدواج کرد.
سپس نزد شاه آمد و رضایت عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از این مساله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمیگنجید.
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس دامادی شاه را به او پوشاندند و او را مانند نگینی در حلقه گرفتند و با کبکبه و دبدبه شاهی به قصر آورند. در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه برای استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند.
وقتی قدم به بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و عظمت افتاد، غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را روشن کرد، به این مساله توجه نمود، من همان جوان فقیر و آدم بدبختم، من همان خارکن مسکین و دردمندم، من همانم که مردم عادی حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند، من همان گدای دل سوختهام که از تهیهی قرص نان جویی و پارچهای کهنه عاجز بودم، من همان پریشان عاجز و بینوای مستمندم!
آری جوان بر اساس آیات الهی به فکر فرو رفت، که من همان خارکنم که بر اثر عبادت میان تهی، و طاعت ریایی به این مقام رسیدم، آه بر من، حسرت و اندوه از من، اگر به عبادت حقیقی و طاعت خالص اقدام میکردم چه میشدم؟
در غوغای پر از آرایش ظاهری دربار، چشم دل خارکن باز شد، جمال دوست در آئینهی دلش تجلی کرد. با قدم اراده و عزم استوار، پای از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پریوش کناره گرفت و به سوی نماز و عبادت واقعی و بندگی حقیقی خدا حرکت کرد.
وقتی نماز ریائی و میان تهی و الفاظ بیمعنی این گونه برای حل مشکل مدد کند، نماز واقعی و عبادات خالصانه، و طاعت بیریا چه خواهد کرد؟
لطیف راشدی ـ سرود شکفتن، ص15
کتاب عرفان اسلامی، جلد 5، به نقل از کتاب طاقدیس مرحوم ملا احمد نراقی


